قصههای مری لند با وجود کرومی و ملودی برای همه بچهها جذابه و اونقدر با این شخصیتها احساس نزدیکی میکنند که این روزها کمتر بچهای رو میبینی که دست کم یه عروسک کرومی یا ملودی توی اتاقش نداشته باشه یا عکسهاشون روی کیف مدرسه و لوازم تحریرش نباشه. انگار بچهها با داشتن اون عروسکها، بخشی از جادوی این قصه رو همیشه پیش خودشون نگه میدارند.
مخصوصاً کرومی با اون قیافه بامزه و شیطنتهای خاصش، دل همه رو برده! اگه شما هم توی خونه یه طرفدار پروپاقرص این خرگوشهای بازیگوش را دارید، حتماً میدونید که شنیدن یه قصه جدید در حالی که عروسکش رو بغل کرده، چقدر براش لذت بخشه. پس بیاید بریم سراغ قصه امشب؛ یه داستان جذاب از کرومی و ملودی.
سفر به دشت تمشکهای درخشان
یکی بود یکی نبود، در یک سرزمین خیلی دور که ابرهاش مثل پشمک نرم و صورتی بودن و رودخونههاش از شربت توت فرنگی پر شده بود، خرگوش کوچولوی مهربونی به اسم «مای ملودی» زندگی میکرد. مای ملودی همیشه یک کلاه صورتی قشنگ سرش میکرد و عاشق پختن کلوچههای خوشمزه بود. در همون نزدیکی، توی یک قلعه که کمی با بقیه جاها فرق داشت، «کرومی» زندگی میکرد که عاشق کارهای هیجانانگیز بود.

یک روز صبح، ملودی تصمیم گرفت برای جشن بزرگ مری لند، یک کیک و نون خامهای غول پیکر درست کنه. اون سبدش رو برداشت تا به دنبال تمشک بره. کرومی که از دور ملودی رو میدید، با خودش فکر کرد:
«امروز باید یک کاری کنم که همه بفهمن من چقدر زرنگ هستم!» اون همراه دوستش باکو، زودتر به دشت تمشکها رفت تا همه رو جمع کنه. اما کرومی انقدر عجله داشت که سبد سنگینش از لبه سنگ لیز خورد و داشت توی رودخونه میافتاد! ملودی که از راه رسیده بود، سریع چتر قلبیش رو باز کرد و مثل یه قایق نجات، سبد کرومی رو از آب گرفت. کرومی خجالت کشید و ملودی با لبخند گفت: «بیا با هم تمشکها رو ببریم و یه چیز خیلی خوشمزه بپزیم!»
دردسر در آشپزخانه شکری
وقتی کرومی و ملودی به خونه رسیدند، همه جا بوی وانیل میداد. ملودی پیشبند گلگلیش رو بست و شروع کرد به الک کردن آرد. اما کرومی که هنوز دوست داشت شیطنت کنه، وقتی ملودی رفت تا از باغچه پودر قند جادویی بیاره، یواشکی خواست به نون خامهایها فلفل و نمک بزنه تا به قول خودش هیجانانگیز بشن! اما تا خواست دست به کار بشه، پاش به پایه صندلی گیر کرد و ظرف بزرگ آرد صاف ریخت روی سرش!

حالا کرومی شبیه یه روح سفید و برفی شده بود. وقتی مای ملودی برگشت، با دیدن یک روح سفید وسط آشپزخانه اول کمی ترسید، اما وقتی چشمهای درشت و بنفش کرومی رو دید، زد زیر خنده و گفت: «وای کرومی! تو شبیه یه کوفته برنجی برفی شدی!» کرومی هم که خندهش گرفته بود، با کمک ملودی خودش رو تمیز کرد. ملودی یه پیشنهاد عالی داد: «کرومی، تو که عاشق رنگهای تیره و شکلاتی هستی، بیا به جای نون خامهای ساده، یه روکش شکلات تلخ و براق درست کنیم!»
معجزهی دوستی کرومی و ملودی و ستارههای شکلاتی
اونها با هم شروع به کار کردند. ملودی خمیرهای نرم رو آماده میکرد و کرومی با دقت و ظرافت، مشغول آب کردن شکلاتها بود. ترکیب سلیقه صورتی ملودی و سلیقه خاص کرومی، باعث شد زیباترین و خوشمزهترین کیک مری لند درست بشه. عصر که شد، همه دوستها دور هم جمع شدند و از خوردن کیک و نون خامهایهای شکلاتی لذت بردند.

کرومی اون شب فهمید که برای عزیز بودن نیازی به لجبازی نیست؛ وقتی با دوستش همکاری میکنه، نتیجه کار خیلی قشنگتر میشه. اونها کنار هم روی تپههای پشمکی نشستند و به ماه نگاه کردند. بچههای عزیز، یادتون باشه که مثل کرومی و ملودی، هر کدوم از ما متفاوتیم، اما همین تفاوتهاست که دوستیها رو قشنگ میکنه. حالا وقتشه که شما هم مثل کرومی کوچولو، چشماتون رو ببندید و به رویاهای شیرین برید.
شاید امشب توی خواب، شما هم به سرزمین مریلند دعوت شدید! شبتون بخیر.
این لینک را باز کنید و از دیدنش لذت ببرید: عکس عروسک ملودی و کرومی جدید
